تبليغاتX
.

.

وابسته به کانون فرهنگی شهدا ، مسجد حضرت ابوالفضل (ع) شهر ریز،استان بوشهر

زیباترین رفتن


پنج ، شش روزی قبل از شهادتش بود كه برایم نامه فرستاد .
نوشته بود : ‹‹ سعی كن خودت را به خدا نزدیك كنی ؛ تا به حال امتحان كرده ای؟
وقتی به او نزدیك شوی تمام غم ها را فراموش می كنی و همه غصه ها از یاد می رود .
سعی كن به او نزدیك شوی . از رفتن من هم ناراحت نباش . بر فرض كه الان نروم و زنده بمانم ؛
فوقش ده یا بیست سال دیگر باید رفت . پس چه بهتر كه رفتن را همین حالا خودم انتخاب كنم كه زیباترین رفتن ها مرگ سرخ است . ››
كلمه به كلمه نامه اش با نامه های قبلی فرق داشت . با خواندن نامه به یقین رسیدم كه به زودی از كنارم پر می كشد .

یا زهرا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 19:37  توسط خادم الزهرا  | 

زندگینامه شهید محمد رستمی (شهیدنامه)

 

شهید رستمی

زندگینامه

 

سال ها بود که ایثارگری ،حماسه و نبرد در قاموس زندگی جاری مان معنای ملموس و حقیقی نداشت و آنچه را که درک می کردیم و از پایداری ایرانیان به یاد داشتیم در در دل کتاب ها و دستنوشته ها خفته بود که شاهنامه را ستاره پرفروغ آن می شناختیم.شروع جنگ و دفاع غیرتمردانه و شرافتمندانه ملت ایران بار دیگر شور حماسه و تعصب و غیرت را از دل کتاب ها بیرون کشید و آنرا در زندگی روزمره و باور عینی تک تک افراد جامعه جاری ساخت .روزی که داشت آرام آرم حدیث غیرت و استقامت ایرانی بودن رنگ می باخت شهیدان با خون و رزمندگان با ایثار و جانبازی سرفصل دیگری از غیرت، ایمان و میهن دوستی را برای جهانیان آغاز کردند و با زبان حماسه و ایثار سرودند.

قلم از توصیه آنچه که شهیدان خلق کردند و رزمندگان به نمایش گذاشتند عاجز است شهید محمد رستمی جوان برومندی که عشق کربلایی جوان ایرانی را ترسیم کرد از آن دسته شهیدانی است که می دانستند زنده بودن یاد عاشورا و حدیث سرخ کربلا خون می خواهد.شاید در سال 1344 که شهید رستمی پا به عرصه گیتی وجود گذاشت این سرنوشت سرخ با حیاتش رقم خورده بود که قطعا هم چنین بوده است.

بقیه در ادامه مطلب...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 20:28  توسط خادم الزهرا  | 

خاطراتی از زندگی خردسال ترین شهید استان (شهید نامه)

 

شهيد حسين صافي

                    نام پدر:عباس                                                              نام مادر:زلیخا        
                                                        
                    تاریخ تولد:1348                                                         محل تولد:روستای دره بان-ریز

                    تحصیلات:ابتدایی                                                           وضعیت تاهل:مجرد

                    وضعیت شغل:دانش آموز                                                  عضویت:بسیج

                    تاریخ شهادت:8/9/1360                                               محل شهادت:بستان

۱. زندگی نامه باران
۲. خاطره (از زبان پدر شهید)
۳. خاطره (از زبان مادر شهید)

...در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 11:0  توسط خادم الزهرا  | 

پنج خاطره از شهید مهدی زین الدین



 عکس و تصاویر شهید مهدی زین الدین

1- پسرک کیفش را انداخته روی دوشش. کفش ها را هم پایش کرده . مادر دولا می شود که بند کفش را بندد. پاهای کوچک ، یک قدم عقب می روند. انگشت های کوچک گره شلی به بند ها می زنند و پسرک می دود از در بیرون.

2- توی ظل گرمای تابستان، بچه های محل سه تا تیم شده اند. توی کوچه ی هجده متری . تیم مهدی یک گل عقب است. عرق از سر و صورت بجه ها می ریزد. چیزی نمانده ببازند. اوت آخر است . مادر می آید روی تراس « مهدی! آقا مهدی!برای ناهار نون نداریم ها برو از سرکوچه دو تا نون بگیر.» توپ زیر پایش می ایستد. بجه ها منتظرند. توپ را می اندازد طرفشان و می دود سر کوچه .

3- نماینده ی حزب رستاخیز می آید توی دبیرستان . با یک دفتر بزرگ سیاه . همه ی بچه ها باید اسم بنویسند. چون و چرا هم ندارد. لیست را که می گذارند جلوی مدیر ، جای یک نفر خالی است ؛ شاگرد اول مدرسه . اخراجش که می کنند ، مجبور می شود رشته اش را عوض کند. در خرم آباد ، فقط همان دبیرستان رشته ی ریاضی داشت. رفت تجربی.

4- قبل انقلاب، دم مغازه ی کتاب فروشیمان ، یک پاسبان ثابت گذاشته بودند که نکند کتاب های ممنوعه بفروشیم.عصرها ، گاهی برای چای خوردن می آمد توی مغازه و کم کم با مهدی رفیق شده بود. سبیل کلفت و از بناگوش در رفته ای هم داشت. یک شب ، حدود ساعت ده . داشتیم مغازه را می بستیم که سر و کله اش پیدا شد. رو کرد به مهدی و گفت « ببینم ، اگر تو ولی عهد بودی ، به من چه دستوری می دادی؟» مهدی کمی نگاهش کرد و گفت « حالت خوبه ؟ این وقت شب سؤال پیدا کرده ای بپرسی؟ » بازهم پاسبان اصرار کرد که « بگو چه دستوری می دادی ؟ » آخر سر مهدی گفت « دستور می دادم سبیلتو بزنی.» همان شب در خانه را زدند. وقتی رفتیم دم در ، دیدیم همان پاسبان خودمان است. به مهدی گفت « خوب شد قربان ؟ » نصف شبی رفته بود سلمانی محل را بیدار کرده بود تا سبیلش را بزند. مهدی گفت « اگر می دانستم این قدر مطیعی ، دستور مهم تری می داد. »

5- قبل از دست گیری من ، برای چند دانشگاه فرانسه ، تقاضای پذیرش فرستاده بود. همه جوابشان مثبت بود. خبر دادند یکی از دوستانش که آن جا درس می خواند ، آمده ایران ، رفته بود خانه شان.دوستش گفته بود « یک بار رفتم خدمت امام ، گفتند به وجود تو در ایران بیش تر نیازه . منم برگشتم. حالا تو کجا می خوای بری؟» . منصرف شد.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 22:18  توسط خادم الزهرا  |