تبليغاتX
.
وابسته به کانون فرهنگی شهدا ، مسجد حضرت ابوالفضل (ع) شهر ریز،استان بوشهر

فرشتگان بال در بال پرواز مي‌كردند و فرود مي‌آمدند، آنچنانكه آسمان را به تمامى مي‌پوشاندند.

دو فرشته پيش روى آنها بودند كه طلايه‌دارشان به نظر مي‌آمدند.

آمدند، سلام كردند و مرا در هودج بالهاى خود به آسمان بردند، ناگهان بوى بهشت به مشامم رسيد و بعد باغها و بوستانها و جويبارها، چشمم را خيره كردند.

حوريه‌ها صف در صف ايستاده بودند و ورود مرا انتظار مي‌كشيدند.

اول خنده‌اى بسان واشدن گلى و بعد همه با هم گفتند:

ــ خوش آمدى اى مقصود خلقت بهشت و اى فرزند مخاطب «لولاك لما خلقت الافلاك».

ملائكه باز هم مرا بالاتر بردند. قصرهاى بي‌انتها، حله‌هاى بي‌همانند، زيورهاى بي‌نظير.

آنچه چشم از حيرت خيره و دهان از تعجب گشاده مي‌ماند.

و بعد نهرآبى سفيدتر از شير، خوشبوتر از مشك.

و بعد قصرى. و چه قصرى!




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:12 توسط ::خادم الزهرا::


مي‌دونم داريد اين روزها سرکشي مي‌کنيد. مي‌خواهيد خودي نشون بديد. مي‌خواهيد به من بگيد ديدي سر حرفت نبودي و نتونستي تحملمان کني. کور خونديد. اون وقتي که اومديد، سرخ بوديد و پنجه‌هامو متلاشي کرديد. من که با شماها کاري ندارم. چه شب‌هايي که تا صبح نخوابيدم. براتون گفته بودم از اون شبي که به مهماني تنم اومديد. تازه تقصير من که نبود. اگه دست من بود، مي‌بردمتون بهشت؛ تو آسمون. خدا خواست كه با شما باشم. بودم، اما حالا داريد سرکشي مي‌کنيد؛ لابد پيش خودتون مي‌گيد عجب آدم پوست‌کلفتي هست اين مرد. اين‌همه تنش‌رو تکه‌تکه کرديم، اما...

حق دارم دستم رو قايمش کنم. شما كه جاتون بد نيست. به شما که بد نمي‌گذره. حالا زديد به سيم آخرو مي‌خواهيد کار رو يکسره کنيد؟ خوب، من تا آخرش ايستادم. من بايد بنالم. من بايد رنج درد شما رو تابلو کنم. تحمل شما که برام خيلي آسونه، اما تحمل خيلي از آدم‌ها که سروته‌شون پشيزي نمي‌ارزه، سخته؛ آدمها اين آدماي متقلّب و متظاهر و هيچي نفهم که از درد و رنج چيزي نمي‌فهمن.

خنده داره. مي‌خواهيد چي رو به من ثابت کنيد؟ مردانگي، وفا يا بي‌وفايي رو؟ غصه نخوريد. من تا آخرش با شما هستم؛ تا بهشت.

دست نوشته اي از يك جانباز

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 18:58 توسط ::خادم الزهرا::

به یاد استاد مطهری، معلم انقلاب

نمره بالاتر از بیست برای مطهری

 

اگر سری به دانشکده الهیات و معارف اسلامی(=دانشکده معقول و منقول در زمان طاغوت) بزنید و از آنجا یک راست به طبقه زیرین؛ جایی که محل نگهداری رسایل و پایان نامه های دانشجویی است بروید، با تورق سربرگها هر از چند گاه  عبارت "به راهنمایی: مرتضی مطهری" از جلوی چشمان شما عبور می کند که با حساب سرانگشتی، بر تارک صفحات ابتدایی تعداد معتنا بهی از پایان نامه ها از جمله 22 رساله دکتری(همچون شهیدان  بهشتی و  باهنر)، و 20رساله کارشناسی ارشد به نحوی برجسته نشسته است.

عبارت یاد شده یاد آور حضور بیست و دو ساله استادی نام آشنا و فرزانه ای راز آشناست که هنوز هم صدای رسایش در گوشه و کنار کلاسهای این دانشکده طنین انداز است.

آن روزها بیش از 29 سال است که از ما دور شده اند اما در این دانشکده هنوز برخی از استادان، تصویر خاطرات آن روزها را با هزار آه و افسوس برای خود و دانشجویان قاب می گیرند.

آن روز با خوشحالی زاید الوصفی عین ماجرا را برای پدر باز گفتم، اما او اصلا خوشحال نشد و وقتی با کمال ناباوری علت را پرسیدم آرام پاسخ داد: کاش می گفتی پدرم روحانی است.

آری!در سال 1331 دانشکده معقول و منقول وقت دانشگاه تهران بر آن شد تا از میان حوزویان فرهیخته عده ای را به صورت حق التدریس استخدام کند.

به دنبال درج این آگهی در جراید آن روز, برخی از دوستان و آشنایان مصرانه از مرتضی خواستند که وی در آزمون ورودی این دانشکده ثبت نام کند.

او که فروتنانه می پنداشت هنوز برای تصاحب کرسی تدریس در دانشگاه اندکی زود است طبیعی بود که زیر بار نرود.

 اما سرانجام برادر دلسوزش با ثبت نام او دست مرتضی را در حنا گذاشت و این بهانه را از او گرفت.

روز آزمون که فرا رسید در میان ورقه های سیصد و چهار نفر داوطلب، تنها برگه امتحانی یک نفر بود که حیرت همه استادان برانگیخت.

حالا او باید در امتحان شفاهی، حضورا مصاحبه شود.

مرتضی که وارد شد همه به احترام او برخاستند. استاد فلسفه که نتوانسته بود شعف خود را پنهان کند زودتر از دیگران گفت:

« آقای مطهری، امتحانات کتبی تو همه ما را به اعجاب واداشت. اکنون ببینیم در بخش شفاهی چگونه ای؟

آنگاه به طرح سوالی از کتاب منظومه ملاهادی سبزواری پرداخت.

مرتضی با تسلط و طمأنینه ای خاص نخست دیدگاه حکیم ملا هادی را تبیین کرد، آنگاه نگاه ابن سینا به مساله را تشریح کرد.سپس با گریزی به حکمت متعالیه و فلسفه ملاصدرا به طرح اشکالاتی چند از دیدگاه وی پرداخت.

هنوز دیدگاه نهایی خود را طرح نکرده بود که دست یکی از ممتحنان بالا رفت:

- آقای مطهری، لطفا دست نگهدارید! تکلیف ما چیست که نمره ای بالاتر از بیست نداریم که تقدیم شما کنیم.

نمره بیست از همین الان در پرونده شما درج می شود اما این به معنای پایان این گفتگو نیست.

خواهش بنده این است که اگر مایل باشید بحث فارغ از هر گونه نمره و آزمون ادامه یابد.

بعد از سپری شدن یک ساعت و نیم عبارت:« احسنت! بهره بردم !» بود که به طور پیاپی بر زبان استاد فلسفه جاری بود.

او به عنوان معلم حق التدریس در آن دانشکده پذیرفته شد. و با تالیف کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم، حکم استادی ایشان صادر شد.

مرتضی که وارد شد همه به احترام او برخاستند. استاد فلسفه که نتوانسته بود شعف خود را پنهان کند زودتر از دیگران گفت: « آقای مطهری، امتحانات کتبی تو همه ما را به اعجاب واداشت. اکنون ببینیم در بخش شفاهی چگونه ای؟

مرتضی اگر چه به اقرار دیگر استادان، بهترین استاد در تمام دوران این دانشکده بود اما هیچگاه به این عنوان اعتنا نداشت و همواره مفتخر بود که در کسوت روحانیت خدمت می کند.

دکتر مجتبی مطهری فرزند استاد نیز بر این واقعیت صحه گذاشته با بازخوانی روزهای شیرین زندگانی در سایه پدر می گوید:

در زمان تحصیل یک روز یکی از سرشناسترین استادان که به ما درس زبان می گفت از من دریاره شغل پدرم پرسید و من با افتخار فراوان گفتم که او استاد دانشگاه تهران است.

آن روز با خوشحالی زاید الوصفی عین ماجرا را برای پدر باز گفتم، اما او اصلا خوشحال نشد و وقتی با کمال ناباوری علت را پرسیدم آرام پاسخ داد: کاش می گفتی پدرم روحانی است.

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 17:45 توسط ::خادم الزهرا::


                 ره یافتن به ساحت قدس شفاعتش              
                                                                                      بی‏دوستی زینب کبری نمی‏شود 

     فرخنده میلاد پیام آور کربلا حضرت زینب (س) بر تمام شیعیان مبارکباد
.

ولاد حضرت زینب

  ۱.سومین مولود خانه وحی
  ۲.مدیحه سرایی
  ۳.پرستار یادگاران قیام کربلا
  در ادمه مطلب...


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:58 توسط ::خادم الزهرا::